برو در رو باز كن دخترم.

سارا و پدرش بودند.

پدر مهرباني  داشت خم شد و منو بوس كرد .

حالت چطوره خانم خانم ها؟

خوبم مرسي.

سبزي هايي كه مادر برايشان آماده كرده بود را گرفتند و رفتند.

مادر پدر كي  مي آيد؟

مادر زير لب آهسته گفت اميدوارم هيچ وقت نياد.

آخ چقدر حرف مي زني دختر دستم بريد.

مادر پدر شيشه كدوم همسايه رو شكسته؟

شيشه خيلي گرونه نميتونيم پولش رو بديم؟

چي ميگي دختر؟

شيشه چيه؟ همسايه كدومه؟

آخه ديروز بچه ها توي كوچه مي گفتن بابات شيشه ميكشه.

فكر كنم منظورشون اين بود شيشه ميشكنه!

مامان چرا بابا شيشه ها رو ميشكنه؟

بگو اين كارو نكنه ، بچه ها منو مسخره مي كنن.

مادرم منو  بغل كرد و شروع به گريه كردن كرد.

مادر چرا گريه مي كني ؟

من حرف بدي زدم؟

نه دختر گلم تو حرف بدي نزدي.

در حياط نيمه باز بود ، صداي نرگس خانم بود كه گفت :

سلام عليكم

صابخونه؟

مادر با صداي لرزاني تعارفش كرد .

بفرماييد نرگس خانم.

دخترم برو يه چاي واسه نرگس خانم بيار تا سبزي هاشو آماده كنم.

بفرماييد بشينيد نرگس خانم.

حالت خوبه سمانه جوون؟ چيزي شده؟

چيزي مهمي نيست.

شوهرت بر نگشته؟

خدا نكنه برگرده، مي گن اين بار زده تو كار شيشه.

الهي بميره از دستش راحت شم.

بيچاره دخترم شده مضحكه دست بچه ها.

نگران نباش خدا بزرگه

نرگس خانم كه رفت مادر هم چند تا تخم مرغ نيمرو كرد كه با هم بخوريم، ولي خودش هيچي نخورد.

فقط به سفره خيره شده بود.

چند روز بعد توي حياط صداي بابا اومد.

پريدم توي بغلش سلام بابا جوون

سلام دختر گلم

مامانت كجاست ؟

رفته سبزي همسايه ها رو بده، الان ديگه بر ميگرده.

منو از بغلش جدا كرد و رفت توي اتاق و گفت سر و صدا نكن مي خوام يكم بخوابم.

منم رفتم يه گوشه  حيات زير درخت توت نشستم و با عروسكم بازي كردم

بعد از چند ساعت بابام بيدار شد و رفت توي زير زمين چند دقيقه اي اونجا بود ، وقتي اومد بالا

صورتش قرمز بود و عرق كرده بود، يه طوري نگام ميكرد. ترسيده بودم ، داشت به طرفم ميومد

به به! چه مرغ چاق و چله اي، بيا جلو نترس

بابا مي خواي بازي كنيم؟

يه نگاه به دورش انداخت و چاقويي كه مادر باهاش سبزي پاك ميكرد رو از لبه ي حوض برداشت.

بيا مرغ خوشكلم ميخوام تو رو بدم دخترم بخوره.

چاقو رو كه ديدم خيلي ترسيدم

صدام ميلرزيد و بي اختيار از چشمام اشك مي اومد

بابا من از اين بازي خوشم نمياد

بيا خاله بازي كنيم

تو بابا شو،  منم مامان ،  عروسكم بچمون ميشه.

دور حوض مي چرخيدم و بابام هم دنبالم ميومد.

وايسا ديگه مرغ بد!

بابا!

بابا جوون!

من مرغ نيستم .

من مريمم. مريم گلي .

يادت نيست؟

بابا بازم شيشه همسايه رو شكستي كه عصباني شدي؟

بابا تو رو خدا !

بابا تو رو خدا ديگه شيشه نشكن.

توي دستاي بابام گير افتادم با يه چاقوي بزرگ توي دستاش

يهو در حياط باز شد مامانم با چند تا مامور پليس اومدن توي خونه

مامور ها سريع بابامو گرفتن و به دستاش دستبند زدن

مامانم منو بغل كرد و هي گريه ميكرد، خدا رو شكر به موقع رسيدم

وقتي كه داشتم بر ميگشتم باباتو ديدم كه اومد توي خونه.

خوبي عزيزم؟

جاييت زخمي نشده؟

نه مامان خوبم. داشتيم بازي ميكرديم، ولي هر چي به بابا گفتم اين بازي رو دوس ندارم گوش نكرد.

دنبال بابام رفتم و گفتم آقا پليسه تو رو خدا بابامو نبرين.

بابام كار بدي نكرده .

با مامانم سبزي پاك ميكنم و پول شيشه اي كه شكسته رو ميدم،  قول ميدم.

تو رو خدا بابامو نبرين.

مادرم منو گرفت و گفت پولش خيلي گرونه دخترم  نمي تونيم .

بابا جوون!؟

بابا!؟