سخن نویسنده

 

یا رب به دلم نشانه از توست

وین زمزمه ی شبانه از توست

آوای تو خفته در دل چنگ

شور و غزل وترانه از توست

با عرض سلام و خوش آمد گویی و خیر مقدم خدمت تمامی عزیزانی که وبلاگ اینجانب را با قدم های خود منور کرده اند

خاک پایتان توتیای چشمانم

ولی از آن جا که این بنده ی حقیر برای مدت زمان کوتاهی به اینترنت متصل می شوم

و این وبلاگ برای اینجانب فقط جهت نوشتن حرف های دلم می باشد، از این رو پیشاپیش عذر خواهی بنده ی حقیر را بپذیرید که نمیتوانم به شما سر بزنم ...

امیدوارم کوتاهی این بنده ی حقیر را به بزرگی خود ببخشید...

حق پشت و پناهتان...

  

دارم گنهان ز قطره باران بيش

از شرم گنه فكنده ام سر در پيش

آواز آيد كه سهل باشد درويش

تو درخور خود كني و ما درخور خويش


ذکر خیرتان در خیل عاشقان فراموش مباد...

  /**/ /**/

شبانگاهان

شبانگاهان تا حریم فلک چون زبانه کشد سوز آوازم

شرر ریزد بی امان به دل ساکنان فلک ناله ی سازم

عروسک

من عروسک کدوم بازی وحشت

من عروس قحطی کدوم تبارم

در مسلخ عشق


در مسلخ عشق جزء نكو را نكشند

روباه صفتان زشت خو را نكشند

گر عاشق صادقی ز كشتن مگریز

مردار بود هر آن كه او را نكشند


خدایا کمک کن به خیر بگذره، خواهش میکنم.( آ )

به حق رحمتت ای مهربانترین مهربانان

ای خدای مهربون

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود

یه جوون خسته بود که دلش شکسته بود

مثل بارون بهار زارو زار گریه میگرد

 گاهی دست خستشو به سوی خدا میکرد

که ای خدای مهربون خالق هفت آسمون

اونو بی وفا نکن از دلم جدا نکن

دست خستمو بگیر تو منو رها نکن

بگو آخه تا به کی باید بشینم سر راش

بشینم تا اون بیاد که بشنوم صدای پاش

مگه اون نمیدونه که دلم پریشونه

نمیاد تا از چشام غم عشقو بخونه

ولی من بدون اون چی بگم کجا برم

با یه قلب نا امید هنوزم منتظرم

باز هم میگویم شُکر ...

      آنچه او ریخت به پیمانه ی ما نوشیدیم                 اگر از خمر بهشت است و گر باده  مست


خدایا می خوانم تو را....

با تمام این اتفاق ها ، باز هم میگویم شکر...

سپاس

ای یگانه پروردگارم


فقط قدری هم مواظبم باشی بد نیست آخه من همش پنجاه و چهار کیلو ام اینقدی که منو اول بالا میبری تا هشتاد  طبقه و بعد یهو ولم میکنی ...قربون حکمتت برم که من نمی فهممش...

نمیدونم چقدر دیگه دووم میارم ، خلاصه هوامو داشته باش.

بگو کجایی


به سوی تو  به شوق روی تو به طرف کوی تو

سپیده دم آیم مگر تو را جویم بگو کجایی

نشان تو گه از زمین گاهی زآسمان جویم

ببین چه بی پروا ره تو می پویم بگو کجایی

خدایا

خدایا کویرم کویرم

بگو ابر بباره

میخوام

جوون بگیرم

 

توی خونه تنهام، سرم به شدت درد میکنه، اصلا حوصله ی هیچی رو ندارم .

دیگه حتی حوصله ی بیرون رفتن از خونه رو هم ندارم.

حکم آنچه تو فرمایی

 دارم  گریه میکنم

 این آهنگو گوش میدم

خیلی قشنگه و غمگین

 ای درد توام درمان در بستر ناکامی

وی یاد توام مونس در گوشه ی تنهایی

لطف آنچه تو اندیشی

حکم آنچه تو فرمایی

بیژن مرتضوی

وقتی که رفتم تازه تو، می فهمی عاشقی چیه؟

می شناسی عشق و بعد ِمن ، می فهمی عاشقت کیه؟

عاقبت از غُصه ی تو، نقش تو قصه ها می شم

می رم و پیدام نمی شه تنها مثل خدا می شم!

وقتی که من عاشق شدم، با همه ی بود و نبود

تو خواب و تو بیداریام، نقش دو تا چشم تو بود

من همه جا کنار تو ، سایه به سایه، کو به کو

آینه ای که دم به دم با تو نشسته روبرو

تو جونمی! تو عشقمی! قشنگترین بهونه ای

برای زنده بودنم، تو بهترین نشونه ای

تو بهترین دلیل دل، برای بودنم شدی

نبودی از تنم جدا که پاره ی تنم شدی

پرنده ی قشنگ من، اگه بیای بهار می یاد

برای این شکسته دل تو سینه باز قرار می یاد

ستاره ها پایین می یان دوباره باز سحر می شه

از آسمون و از زمین به من می گن که یار می یاد


قبلا ها که ادای بیژن مرتضوی رو توی این شعر در میآوردم آی میخندیدیم...

ولی خدایی شعرشو دوس دارم.

دیشب تا ساعت چهار و نیم صبح بیدار بودیم آی خندیدیم ، اینقد خندیدیم همه جام درد میکنه و صدام گرفته

به زور میتونم حرف بزنم.

رهایی

یه شعر از خودم

ادامه نوشته

ایران

دوستت دارم سرزمین من

دوستت دارم بهترین من

دوستت دارم


ای دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم               جان من فدای خاک پاک میهنم

فیلم

 این یکی دوهفته فکر کنم شونصد تا فیلم دیده باشم، عملا مغزم هنگ کرده  و نیاز به ریست داره.

                                                              HUNGER GAMES ولی از سه تاش بیشتر خوشم اومد، یکیش

  بود ، عالی ... یکی دیگش  خاطرات یه زندانی بی گناه به اسم اندی بود

البته فکر کنم واقعی بود، محشره...

یکی دیگشم که واقعا عالی بوداینقد خندیدم داشتم روده بر میشدم، یه دختره می خواست فوتبالیست بشه

خودشو جای برادرش جا میزنه و میره مدرسه ی پسرها،

وای اون لحظه که رتیل میره توی اتاقشون محشره، خلاصه خیلی باحال بود.

نیاز هایمان به چه قیمتی؟ ( یه قصه از خودم)

دعوامون شده بود.  بهشون گفتم باشه هر چی شما بگین ، من که چاره ای جز تسلیم شدن ندارم، یعنی دیگه اعصابی واسم نمونده، هر چیزی که شما بخواین انجام میدم.

چطوره ؟

 اصلا شما بهترین پدر و مادر دنیا، منم بدترین پسر دنیا.

معمولا همیشه این اتفاق می افتاد و بعدش گریه میکردم و بعد از چند روز آشتی میکردیم و هر چی میخواستم ،واضح تر بگم هر چی خودشون صلاح میدونستن، واسه دلجویی برام میخریدن .

 به حرمت رنجی که پدرو مادرم برام کشیده بودن از لقمه ی حلال گرفته تا آبرو و .... سریع آشتی میکردیم مخصوصا این که اونا بازم مردونگی میکردن و در قبال بی حرمتی های من پا پیش میزاشتن واسه آشتی.

 با صدای بلند گفتم:

ادامه نوشته

ادامه ی خسرو و شیرین

شاپور براي معرفي خسرو بار سوم:

بار سوم خسرو دوباره عكس را گذاشت ، وقتي شيرين عكس را ديد خودش رفت و عكس را برداشت

در آن آيينه ديد از خود نشاني                 چو خود را يافت بي خود شد زماني

چنان شد در سخن ناساز گفتن                     كز آن گفتن نشايد باز گفتن

لعاب عنكبوتان مگس گير                       همائي را نگر چون كرد نخجير

يارانش چون او را در اين حال ديدند تصميم گرفتند به او كمك كنند.

بیا تا این حدیث از کس نپوشیم                   بدیدن تمثال نوشین باده نوشیم

دگر باره نشاط آغاز کردند                 می آوردند و عشرت ساز کردند

 به يكي از يارانش گفت كه از رهگذران در مورد آن عكس پرس و جو كنيد. اما كسي خبري نداشت تا اينكه شاپور آمد و شيرين به نزد او رفت و گفت از اين عكس چه ميداني؟

شاپور گفت بايد تنها باشيم تا از او برايت بگويم.

که هست این صورت پاکیزه پیکر           نشان آفتاب هفت کشور

شاپور گفت چرا رک نمیگویی از او چه میخواهی؟

چرا چون گل زنی در پوست خنده      سخن باید چو شکر پوست کنده

چو میخواهی که یابی روی درمان     مکن درد از طبیب خویش پنهان

شیرین نزدیک شاپور رفت و گفت:

در این صورت بدانسان  مِهر بستم    که گویی روز و شب صورت پرستم

به کار آی اندرین کارم به یک چیز    که روزی من به کار آیم تو را نیز

شاپور گفت: من ان صورت را کشیده ام ، تو که با یک عکس به این حال افتاده ای ، اگر او را ببینی چه میکنی!

و شروع کرد به تعریف از خسرو...

بدین فر  و جمال آن عالم افروز     هوای عشق تو دارد شب و روز

خیالت را شبی در خواب دیدست    از ان شب عقل و هوش از وی رمیدست

نه مینوشد نه با کس جام گیرد    نه شب خسبد نه روز آرام گیرد

به جز شیرین نخواهد همنفس را    بدین تلخی مبادا عیش کس را

شیرین خوشحال شد و گفت حالا چاره چیست و چه باید بکنیم؟

شاپور گفت  با کسی حرفی نزن و فردا به سوی  نخجیر بیا، و مانند مردان بر شبدیز سوار شو واز نخجیر فرار کن.

انگشتری از خسرو به او داد و گفت اگر در راه شاه را دیدی، این انگشتر را نشان بده، نعل اسبش زرین است، سرتا پایش، از کلاه و کمر گرفته ، همه لعل است، صورتش هم مانند لعل است.

اگر او را ندیدی راه مداین را بپرس. به پیش کنیزان برو و انگشتر را نشان بده.

گریختن شیرین از نزد مهین بانو به سوی مداین:

شب شیرین به مهین بانو گفت فردا با شبدیز به نخجیر میروم ، از آنجا به صحرا میروم و شب برمیگردم.

صبح با یارانش به صحرا رفتند.

چو مرکب گرم کرد از پیش یاران    برون افتاد از آن هم تک سواران

گمان بردند که اسبش سر کشید است     ندانستند کو سر در کشید است

نتوانستند به او برسند وشب باز گشتند وقتی به مهین بانو خبر دادند ، شروع به ناله و زاری کرد.

ولی نه خود به دنبالش رفت و نه کسی را فرستاد.

چون در خواب این اتفاق را دیده بود. دیده بود که(( بازی )) از دستش پریده و دوباره خودش برگشته.

شیرین هم لباس غلامان را پوشده و کوه به کوه می تاخت.

بسیار خسته بود ، تا اینکه به مرغزاری رسید که چشمه ای در آن جا بود. خسته بود و غبار سر تا پایش را گرفته بود، داخل چشمه رفت و موهایش را شست.

ستايش كنم ايزد پاك را   كه گويا و بينا كند خاك را

  الهي تو آني كه از بنده ناسزا بيني و به عقوبت نشتابي، از بنده كفر ميشنوي و نعمت از او باز نگيري و توبت و انابت بر او عرضه كني و به پيغام و خطاب خود او را باز خواني و اگر باز آمد او را وعده مغفرت دهي.

پس چون با دشمن بدكردار چنيني با دوستان نيكوكار چوني؟

ميخواهم دعا كنم براي  تمام زناني كه هيچ وقت لذت واقعي زندگي را تجربه نكردند ، هيچ وقت لذت واقعي عشق را تجربه نكردند ، هيچ وقت كلمه ي دوستت دارم را از شوهرانشان نشنيدند و به جاي آن زير بار كتك ها و حرف هاي آن ها پشت خم كردند و ذره ذره آب شدند به خاطر طفل كوچك و شيريني كه در آغوش داشتند.

خدايا خودت گفتي اشك تنها چيزيست كه قبل از آن كه فرود آيد عروج ميكند.

به حق همين اشك هايم قسمت ميدهم به همگي آن بانوان كه تنها پناهشان تو هستي صبر بده،آن طور كه خود صلاح ميداني و صلاحشان است كمك كن.

به حق رحمتت اي مهربانترين مهربانان

خداي خوبم تو را شكر ميگويم از اعماق وجودم و

دوستت دارم اي يگانه پروردگار مهربانم

ادامه ي خسرو و شيرين

پس از حكايت شاپور،( غلام خسرو) از شيرين و شبديز

دو شكر چون عقيق آب داده    دو گيسو چون كمند تاب داده

خم گيسوش تاب از دل كشيده      به گيسو سبزه را بر گل كشيده

اگر حور بهشتي هست مشهور        بهشت است آن طرف وان لعبتان حور

نه شيرين تر ز شيرين خلق ديديم          نه چون شبديز شبرنگي شنيدم

آنقدر  برايش گفت تا خسرو آشفته شد و ديگر نه آسايش داشت و نه خوابش ميبرد

اين بود كه شاپور را به طلب شيرين به ارمن فرستاد

گفته اند:

در زير آن سرزمين غاريست كه سنگ سياهي در آن است كه شبيه سواري است.

اسب مادياني كه از دشت آمده به درون غار ميرود همچون ماري كه به سوراخ ميرود. عاشق آن سنگ ميشود و  بدن خود را به سنگ ميمالد. ميگويند شبديز از نسل آن سنگ سياه است.

شاپور از پيران شهر محل اقامت آن پري رويان را پرسيد و آنان گفتند در پايان اين كوه چمن گاهي است كه دور آن جنگلي ست ، سحرگاه آن پري رويان سرمست به آنجا ميروند.

شاپور براي معرفي خسرو بار اول:

كاغذي آورد و چهره ي او را كشيد و به چمن گاه رفت و عكس خسرو  را به درختي كوبيد.

دختران كه به آنجا رسيدند شروع به خوردن مي و پايكوبي و رقص كردند.

شيرين كه از همه زيبا تر بود به خود مغرور شد كه صورتي چون ماه دارد ، ناگاه نگاهش به عكس افتاد و گفت آن عكس را بياوريد.

بياوردند صورت پيش دلبند        بر آن صورت فرو شد ساعتي چند

نه دل ميداد از و دل برگرفتن        نه ميشايستش اندر بر گرفتن

بهر ديداري از وي مست ميشد    به هر جامي كه خورد از دست ميشد

نگهبانان ترسيدند كه شيرين گرفتار او شود  و عكس را پاره كردند ، وقتي شيرين عكس را خواست گفتند كه ديوان آن عكس را پنهان كردند .

شاپور براي معرفي خسرو بار دوم:

دوباره صورت خسرو را كشيد و به درخت زد. شيرين دوباره عكس را ديد

به پرواز اندر آمد مرغ جانش            فرو بست از سخن گفتن زبانش

بود سرمست را خوابي كفايت              گل نم ديده را آبي كفايت

به يارانش گفت آن عكس را نزد من بياوريد. ولي عكس را از او پنهان كردند.

برفت آن ماه و آن صورت نهان كرد       به گل از خورشيد پنهان چون توان كرد

خسرو و شيرين

تقديم به كساني كه دوستشان دارم

وقتی هرمز به تخت پادشاهی رسید ، از خداوند فرزندی خواست، و بعداز چند نذر و قربانی خداوند فرزند پسری به او داد.

نامش را خسرو پرویز گذاشت.

چنان مشهور شد در خوبرویی     که مطلق یوسف مصر است گویی

پدرش برای او آموزگار گرفت تا عمرش هدر نرود و در هر هنری مهارت پیدا کرد.

پس از نه سالگی مکتب رها کرد    حساب جنگ شیر و اژدها کرد

به اندک عمر شد دریا درونی          به هر فنی که گفتی ذوفنونی

دل از غفلت به آگاهی رسیدش       قدم بر پایه ی شاهی رسیدش

عشرت خسرو در مرغزار و سیاست هرمز

پس از عشرت خسرو در مرغزار؛ پدرش دستور داد ( اسبش كه سبزه زار را خراب كرده بود ، سر بريدند، غلامش كه غوره دزديده بود به صاحب غوره دادند، خانه درويشي را كه شب براي مستي خواسته  بود ، تخت پاشاهيش را به آن درويش بخشيدند. و ناخن چنگي را بريدند و ابريشم چنگش را پاره كردند.)

خسرو بعد از اين اتفاقات فكر كرد و ديد كه حقش بوده. پيران را شفيع قرار داد و نزد پدر براي عذر خواهي رفت.

كفن پوشيد و تيغ تيز برداشت        جهان فرياد رستاخيز برداشت

اگر جرميست اينك تيغ و گردن        ز تو كشتن ز من تسليم كردن

بعد از بخشش خسرو توسط پدر:

به خواب ديدن خسرو نياي خويش انوشيروان را

 

نياي خويشتن را ديد در خواب                    كه گفت اي تازه خورشيد جهان تاب

اگر شد چار مولاي عزيزت                      بشارت ميدهم بر چار چيزت

يكي چون ترشي آن غوره خوردي              چو غوره زان ترشروئي نكردي

دلارامي تو را در بر نشيند                        كزو شيرين تري دوران نبيند

دوم چو مركبت را پي بريدند                      وزان بر خاطرت گردي نديدند

به شبرنگي رسي شبديز نامش                    كه صر صر در نيابد گرد گامش

سيم چو شه به دهقان داد تختت                    وزان تندي نشد شوريده بختت

به دست آري چنان شاهانه تختي                 كه باشد راست چون زرين درختي

چهارم چون صبوري كردي آغاز                در آن پرده كه مطرب گشت بي ساز

نواسازي دهندت باربد نام                          كه بر يادش گوارد زهر در جام

ملك زاده چو گشت از خواب بيدار                پرستش كرد يزدان را  دگر بار

شيشه ( يه قصه از خودم)

مادرم توي حياط نشسته بود و داشت سبزي پاك ميكرد ، من هم با عروسك پارچه اي كه مادر برام  درست كرده بود داشتم بازي ميكردم.

مادرم چند وقت يك بار از پشت عينكش به من نگاه ميكرد و مواظبم بود.

مادر من گشنمه.

باشه دخترم بذار سبزي ها رو پاك كنم الان نرگس خانم مياد و من هنوز سبزي هاش رو پاك نكردم.

زنگ در به صدا در آمد.

ادامه نوشته

تقدير

عقاب تيز پر دشت هاي استقلال

اسير پنجه ي تقدير ميشود گاهي

شب

عجبا اين روزا همش شعر مي تراوشم

ادامه نوشته

اشك سرما

ميخوام از اسم ميخانه به اسم اولم

يعني اشك سرما برگردم

شازده كوچولو

يه شعر از خودم

ادامه نوشته

خدايا!

 الهي ! كس باز نيامد تا باز نياوردي و كس راه نيافت تا دست نگرفتي ، دست گير كه جز از تو دستگير نيست و درياب كه جز از تو پناه نيست

خدايا كمكم نمي كني؟

خودت هميشه كمكم كردي

حالا من تنهايي نمي تونم

خودت شاهد بودي

ديگه بيشتر از اين چه كاري از دستم بر مياد؟

پس چي شد ديگه؟

من دختر بدي ام؟

ديگه دوسم نداري؟

ببين چقد تنهام !

اي تنهاترين تنهايم مگذار

هيجان


احساس خفگي ميكنم.

آخ چقد دلم مي خواد دوچرخه سواري كنم بدون هيچ محدوديت و ترسي اينقد ركاب بزنم تا از نفس بيافتم.

يادش به خير دوچرخه بچگي هام سفيد بود، واي محشر بود. بزرگ كه شدم تبديل به گوشواره شد.

دلم يه كار هيجان انگيز مي خواد

براي گفتن من شعر هم به گِل مانده

ديگه تقريبا از برآورده شدن آرزوم نااميد شدم

اصلا چرا من فكر كردم خدا همچي كاري واسم ميكنه؟

بي خوابي هام شروع شده. از اين فصل خيلي بدم ميآد.

خدايا منو ببخش . خستم.خيلي............................................................................................


از دست عزيزان چه بگويم گله اي نيست

گر هم گله اي هست دگر حوصله اي نيست

(س. ک. ی)

برو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن...

یا علی من امروز محکم تر از همیشه در میزنم به کمکتون احتیاج دارم

 

                                                               

                                                               

                                                 

                                                 

                                                     

                                                                                                           

                                                                                                                  

                                                                              

                                                                                   

               

محتسب

محتسب آمد شبی میخــــــــــانه را ویران کنــــد

                                               تا که مستان را همه دینــــــدار و با ایمان کند
خون ز چشمـــــــــش موج می زد کـــــف به لب

                                              تا به شـــــــــــلاق غضب تنبـــــیه بدکاران کند
یک به یک میخـــــــوارگان را زد به شــــلاق ادب

                                                  بلکه آنان را به کیـــــــش خود درآن پیمان کند
فایق آمد خستگی او را ، سخنور شد به جمع

                                                 تا به پنـد و موعظت منعی به آن مستان کند

چون سحرشد مستی مستان دوصد گردیده بود

                                                جرعه آبی خواست تا آن خستگی پنهان کند
ساقی مجلس بر او پیمــــــــانه ای آورد و گفت

                                            شــــــــربتی آورده ام یا این کنـــــــــد یا آن کند

محتسب لاجرعه نوشیـــــد آن یکی پیمـانه را

                                               در سماع شد ناگهان تا نغمــــــه بر جانان کند

دم به دم او هم جوار «می» شد و میخانه ها

                                               تا که وصف می پرستان بر ســــــــر میدان کند
آبرو برد آن غـلام از مفتی و ملای شهـــــــــــر

                                                تا به مستی روز و شب تبلیغ بر ایمــــــان کند

بهشت روي زمين( يه قصه از خودم)

دختر كوچولويي با موهاي طلايي فرفري و لباس هاي كهنه و يه دسته گل توي دستش، اومد جلوم و گفت شما خانم خوبي هستين ، مطمئنم جاتون توي بهشته.

يه لبخند  زدم و گفتم حتما شما هم يه فرشته هستين كه اومدين منو به بهشت ببرين.

با لحن بچگونه گفت ،اگه دوس داري ميبرمت.

البته كه دوس دارم اونم با يه فرشته خوشكلي مثل تو.

يعني سوار شم؟

ادامه نوشته

خدايا!

خدايا چنان كن سرانجام كار

تو خشنود باشي و ما رستگار


خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت

دری دیگر نمی‌داند رهی دیگر نمی‌گیرد

1/ 92/3