شاپور براي معرفي خسرو بار سوم:
بار سوم خسرو دوباره عكس را گذاشت ، وقتي شيرين عكس را ديد خودش رفت و عكس را
برداشت
در آن آيينه ديد از خود نشاني
چو خود را يافت بي خود شد زماني
چنان شد در سخن ناساز گفتن كز آن گفتن نشايد باز گفتن
لعاب عنكبوتان مگس گير همائي را نگر چون كرد نخجير
يارانش چون او را در اين حال ديدند تصميم گرفتند به او كمك كنند.
بیا تا این حدیث از کس نپوشیم بدیدن تمثال نوشین باده نوشیم
دگر باره نشاط آغاز کردند
می آوردند و عشرت ساز کردند
به يكي از يارانش گفت كه از رهگذران
در مورد آن عكس پرس و جو كنيد. اما كسي خبري نداشت تا اينكه شاپور آمد و شيرين به
نزد او رفت و گفت از اين عكس چه ميداني؟
شاپور گفت بايد تنها باشيم تا از او برايت بگويم.
که هست این صورت پاکیزه پیکر
نشان آفتاب هفت کشور
شاپور گفت چرا رک نمیگویی از او چه میخواهی؟
چرا چون گل زنی در پوست خنده سخن
باید چو شکر پوست کنده
چو میخواهی که یابی روی درمان مکن
درد از طبیب خویش پنهان
شیرین نزدیک شاپور رفت و گفت:
در این صورت بدانسان مِهر بستم که گویی روز و شب صورت پرستم
به کار آی اندرین کارم به یک چیز که
روزی من به کار آیم تو را نیز
شاپور گفت: من ان صورت را کشیده ام ، تو که با یک عکس به این حال افتاده ای ،
اگر او را ببینی چه میکنی!
و شروع کرد به تعریف از خسرو...
بدین فر و جمال آن عالم افروز هوای عشق تو دارد شب و روز
خیالت را شبی در خواب دیدست از ان
شب عقل و هوش از وی رمیدست
نه مینوشد نه با کس جام گیرد نه شب
خسبد نه روز آرام گیرد
به جز شیرین نخواهد همنفس را بدین تلخی
مبادا عیش کس را
شیرین خوشحال شد و گفت حالا چاره چیست و چه باید بکنیم؟
شاپور گفت با کسی حرفی نزن و فردا به
سوی نخجیر بیا، و مانند مردان بر شبدیز
سوار شو واز نخجیر فرار کن.
انگشتری از خسرو به او داد و گفت اگر در راه شاه را دیدی، این انگشتر را نشان بده،
نعل اسبش زرین است، سرتا پایش، از کلاه و کمر گرفته ، همه لعل است، صورتش هم مانند
لعل است.
اگر او را ندیدی راه مداین را بپرس. به پیش کنیزان برو و انگشتر را نشان بده.
گریختن شیرین از نزد مهین بانو به سوی مداین:
شب شیرین به مهین بانو گفت فردا با شبدیز به نخجیر میروم ، از آنجا به صحرا
میروم و شب برمیگردم.
صبح با یارانش به صحرا رفتند.
چو مرکب گرم کرد از پیش یاران برون
افتاد از آن هم تک سواران
گمان بردند که اسبش سر کشید است
ندانستند کو سر در کشید است
نتوانستند به او برسند وشب باز گشتند وقتی به مهین بانو خبر دادند ، شروع به
ناله و زاری کرد.
ولی نه خود به دنبالش رفت و نه کسی را فرستاد.
چون در خواب این اتفاق را دیده بود. دیده بود که(( بازی )) از دستش پریده و
دوباره خودش برگشته.
شیرین هم لباس غلامان را پوشده و کوه به کوه می تاخت.
بسیار خسته بود ، تا اینکه به مرغزاری رسید که چشمه ای در آن جا بود. خسته بود
و غبار سر تا پایش را گرفته بود، داخل چشمه رفت و موهایش را شست.