یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود

یه جوون خسته بود که دلش شکسته بود

مثل بارون بهار زارو زار گریه میگرد

 گاهی دست خستشو به سوی خدا میکرد

که ای خدای مهربون خالق هفت آسمون

اونو بی وفا نکن از دلم جدا نکن

دست خستمو بگیر تو منو رها نکن

بگو آخه تا به کی باید بشینم سر راش

بشینم تا اون بیاد که بشنوم صدای پاش

مگه اون نمیدونه که دلم پریشونه

نمیاد تا از چشام غم عشقو بخونه

ولی من بدون اون چی بگم کجا برم

با یه قلب نا امید هنوزم منتظرم