مقاله دوم منطق الطیر: حکایت عیاری که اسیر نان و نمک خورده را نکشت
و اما قسمت دوم از منطق الطیر :
که امیدوارم مورد قبول درگاه حضرت حق و تمامی یاران وبلاگ اشک سرما قرار بگیرد.
روزی جوانمردی دشمن اسیری را برای کشتن به خانه ی خود برد.
وقتی شمشیر آورد که او را بکشد دید در حال خوردن نان است.
پرسید چه کسی به تو نان داد؟
اسیر گفت زنت...
جوانمرد گفت حال کشتن تو بر ما حرام است چون تو نان ما را خورده ای...
خالقا سر تا به راه آورده ام نان همه بر خوان تو میخورده ام
چون تو بحر جود داری صد هزار نان تو بسیار خوردم حق گذار
یا اله العالمین در مانده ام غرق خون بر خشک کشتی رانده ام
ای گناه آمرز و عذر آموز من سوختم صد ره چه خواهی سوز من
خونم از تشویر تو امد به جوش ناجوانمردی بسی کردم بپوش
من ز غفلت صد گنه را کرده ساز تو عوض صد گونه رحمت داده باز
هست سیمایی ایشان از سجود کی بود بی سجده سیما را وجود
عرش بر ابست و عالم بر هواست بگذر از آب وهوا جمله خداست
مرد میباید که باشد شه شناس گر ببیند شاه را در صد لباس
وسپس در مورد این می گوید که تمام آفریگان از کوه و بحر و خورشدو ماه همه در حال ستایش پروردگار یگانه هستند.
ای خلیفه زاده ی بی معرفت با پدر در معرفت شو هم صفت
و سپس اشاره ای به سجده نکردن شیطان در برابر آدم دارد.
آگهند از روی این دریا بسی لیک آگه نیست از قعرش کسی
کس چه داند تا در این بحر عمیق سنگ ریزه قدر دارد یا عقیق
نیم جزء ام بی تو ، در من نگر کل شوم گر تو کنی در من نظر
یا رب آگاهی ز یارب های من حاضری در ماتم شب های من
ماتمم از حد بشد سوری فرست در میان ظلمتم نوری فرست
پای مرد من در این ماتم تو باش کس ندارم دست گیرم هم توباش
روی آن دارد که همراهی کنی میتوانی کرد اگر خواهی کنی
حق پشت و پناهتان